در گذر از مارپیچ زندگی....

خرید بک لینک
با هم تا هفته سی و دوم اومدیم. خیلی دوستت دارم مادر خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی. وجود تو باعث شده مسائلی که توی زندگی ازم انرژی زیاد می گرفت و الکی هایلایت می شد و بزرگشون می کردم و باعث آزار و اذیتم می شد، الان در نظرم کوچیک و بی اهمیت باشند. انگار راز مادر شدن همینه. انگار مادر شدن یه بعدی رو به ابعاد وجود آدمها اضافه می کنه که باعث تعالیش میشه و در عین حال گریز ازش غیر ممکنه و البته که جذاب و دوست داشتنیه. دلم میخواد با تمام وجودم غرق این بعد آدمیزادی وجودم بشم. لحظه شماری می کنم که بیای بغلم و بشم خوشبخت ترین آدم دنیا، درست مثل اون روزهایی که با بابایی آشنا شدم و عقد کردیم و توی ابرها بودم. اونقدر خوشحال که در پوست خودم نمی گنجیدم. پسرم تو زندگی من شدی. تو شدی هستی من. عجیب بودنت رو میخوام و عجیب با تو دارم بزرگ میشم و لطیف میشم و احساسی میشم و منطقی میشم و.... پسرم ازت ممنونم که این احساسات و لحظه های خوب رو نصیب من کردی.پنجشنبه سرماخوردگی من به حد آزاردهنده ای نزدیک شد. اما وقت آتلیه داشتیم و از اونجایی که ذهن من شدید درگیر این پروژه بود ترجیح می دادم بریم و تموم بشه که ذهنم آزاد بشه. خلاصه سریع دوش گرفتم و آرایش رو شروع کردم و همسر کمک کرد که موهام رو سشوار ساده کشیدم و راه افتادیم سمت آتلیه. تا ظهر توی آتلیه بودیم و خوبیش هم این بود که بعد از عکاسی نمونه هایی که خواست در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 229 تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 13:43

دونه برنج من این روزها دیگه مردی شده و حسابی قد کشیده و قربونش برم یه پسر یک و نیم کیلویی شیک و جنتلمنه برای مامانش. قربون اون تکونات برم که تایید می کنی حرفامو نور چشم من.فقط نه هفته دیگه مونده که ایشاله بغلت بگیرم و بوت کنم و عشق کنم باهات. مرسی که تا اینجای این راه پر فراز و نشیب رو اومدی و انقدر قوی و محکم بودی. مرسی که توی اون روزهای سخت صبوری کردی و قوی بودی و کنار ما موندی. مرسی که انقدر با مامان همراهی می کنی که توی این وضعیت تهران که آلودگی داشت، اعتراض و تظاهرات داشت، برف و یخبندون داشت، سرما و گرما داشت، زلزله داشت و الان هم شلوغی آخر سال داره همراهی می کنی و نمیذاری مامان از بعد اجتماعیش که کلی براش زحمت کشیده فاصله بگیره. مرسی که ترم آخر دانشگاه رو باهام همکاری کردی که کلاسا رو برم و برای امتحانات بخونم و درسا رو تموم کنم. مرسی که انقدر همراه خوبی بودی و هستی پسرم. پس تا آخرش همراهی کن که با هم جلو بریم و یه زایمان خوب رو هم تجربه کنیم.این هفته بدنم ورم کرده و پاهام توی کفش توی فشاره. شکمم بزرگ شده و از نگاه های توی آسانسور و جلسات معذب میشم!!! هر چند توی لحظه به خودم می بالم که سعادت مادر شدن دارم و از خدا میخوام که این حس ناب رو به هر کس که دلش میخواد نصیب کنه اما بعضی زوم کردنها و نگاه ها آدم رو آزار میده. تکونای پسر گلی هنوز هست و گویا از این هفته که بچه ام جاش کوچ در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 244 تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 11:14

الهی مادر به فدات که خیلی وقته داری سکسکه می کنی هستی من....از توی جلسه همین طور داری با سکسه های نازت مامانی رو قلقلک میدی و من وسط توضیح دادنم، توجهم روی توئه پسرم. کاش اذیت نشی و راحت باشی توی شکم مامانی گل جانم. فدای چشمای رنگی تو بشه مادر.+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 15:44&nbsp توسط ستاره  |  در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 265 تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت: 15:51

دیروز عصر عکس ورود به ماه هشتم بارداری رو هم انداختیم و کنار عکس سه ماه قبلی ردیف شد. ماهی که گذشت به طرز قابل توجهی شکمم بزرگ شده و الان سر کار اومدن و نشستن مداوم تا عصر و کار کردن، برام مصیبت واصله شده!!! از طرفی کربند بارداری رو هم می بندم و فشارش بیشتر کلافه ام می کنه و دلم می خواد بکنمش و همین جا دراز بکشم و بگم آخیش!!!! بارداری واقعاً سخته و من شنیده بودم که دو ماه آخر سختتر هم میشه. من هم دارم روزشماری می کنم که این روزها تموم بشه و پسرم رو توی بغلم بگیرم و از این سنگینی و کلافگی دربیام.پنجشنبه رفتیم سونوگرافی و پسرک رو دوباره دیدیم و کلی توی دلمون قربون صدقه اش رفتیم. از نظر سونوگرافیست مشکلی وجود نداشت و بچه هم پایین نیست ولی نمیدونم دکترم چه اصراری به این همه ترسوندن و احتیاط زیادی داره. دو هفته است یوگا نمیرم و استخر همینجوری مونده از بس سرم شلوغه و برنامه هام جور نمیشه. پنجشنبه بعدی هم قراره بریم آتلیه و بالاخره پرونده عس بارداری بسته بشه. چقدر آتلیه رفتن و عگس انداختن کار سختیه!!! عصرش هم باید برم دکتر و همون روز استخر هم هست و خلاصه خیلی آخر هفته های شلوغی شده.پنجشنبه وسایل کمد پسر جانم رو چیدم و بابایی مهربونش هم جمعه تختش رو جابجا کرد و بامسهای بالای تختش رو زد و خلاصه تمام وسایلش تقریباً چیده شد و فقط وسایل بهداشتی  و شستشو مونده که آخرای اسفند از یه داروخانه در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 211 تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت: 15:51

پنجشنبه دکترم نبود و قرار شد که یکشنبه بریم برای ویزیت. روزی که ریپورت سونو رو گرفتم، تمام پارامترها رو یکی یکی توی اینترنت زدم و همه اش هم خدا رو شکر نرمال بود. اما از اونجایی که دکترم خیلی سختگیر و وسواس تشریف دارن، مطمئن بودم بالاخره یه چیزی از توش درمیاره و منتظر هرگونه انرژی منفی از سمتش بودم!!! عصری رسیدم خونه و با خودم فکر کردم سریع خورش ترش واش درست کنم که هم راحتتره و هم اینکه زود می پزه و بعدش با خیال راحت می تونم برم مطب. توی راه مرغ خریده بودم و درآوردم و شروع کردم شستن و خلاصه رفتم روی دور تند و غذا رو پختم و ظرفها رو شستم و دراز کشیدم روی تخت تا یه ربع استراحت کنم و بعدش اسنپ بگیرم.ساعت 8:20 توی مطب بودم و زودتر از من همسر جان رسیده بود و منتظرم ایستاده بود. مطبش بی نهایت شلوغ بود و من تصور نمی کردم اونقدر زود بخوایم بریم توی اتاق پزشک. ساعت 9 رفتیم تو و دکتر اومد مثل دفعه قبل با دست معاینه کرد و با لهجه اصفهایش گفت عالیه پاشو!!!! رفتیم با همسر روی صندلی نشستیم و ریپورت سونو رو دید و گفت خیلی خوبه!!!! مگه این نبود که دفعه قبل گفت بچه پایینه باید کمربند ببندی و استراحت کنی!!!! بهش که گفتیم جواب داد شاید همون کمربند برده بالا!!!! مگه میشه من کلاً دو هفته هم کمربند رو استفاده نکردم تازه بگذریم از اینکه توی این ماههای آخر قرار نیست رحم بالا و پایین بشه چون رشد خودش رو کرد در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 245 تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت: 15:51

چهارشنبه بود، به همسری گفته بودم لبو بخره که درست کنیم و فردا شبش که یلداست خونه ماماینا ببریم. شام خوردیم و لبوها رو پوست کندم و همسر ریخت توی زودپز و رفت روی گاز. همسر پنجشنبه ظهر تدریس داشت و برنامه ریزی کردیم که چه ساعتی هر کدوم بریم خونه ماماینا. به خاطر آلودگی هوا طرح زوج و فرد تا ساعت دوازده شب تمدید شده بود. پلاک ماشین جدید زوجه و باید خبردار می شدیم که پنجشنبه تا ظهر توی طرحیم یا تا شب. بعد از قرنها زدیم اخبار شبکه دو و هم خبر گوش دادیم و هم مشغول کارهامون بودیم. این روزها عادت بدی داریم به دیر خوابیدن، ساعت هول و هوش یازده و نیم بود که با همسر توی آشپزخونه رفته بودیم سراغ لبوها که ببینیم پخته یا نه. خبر تموم شده بود و میزگرد کارشناسی راجع به آلودگی هوا داشتن. اون روز شاخص آلودگی برای همه گروههای سنی در حد جنایت بود و من کل عذاب وجدان پسری رو داشتم. به همین خاطر با دقت حرفهاشون رو گوش میدادم و از یه طرف هم لبو رو چک می کردم. صدا قطع شد و خانم مجری گفت زلزله زلزله!!! نگاه کردم به همسر گفتم ایا که داشتن راجع به آلودگی حرف میزدن. همسر نگاه لوستر کرد و گفت زلزله است!!!! توی اون لحظه نترسیدم و فقط به این فکرکردم که لباس تنم کنم!!! همسر هم هول کرده بود از عجله و هول شدن من. لباس تنمون کردیم و شروع کردیم رصد کردن اخبار. حدس زدم زلزله به غرب تهران ربط داشته. زنگیدم ماماینا. در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 234 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 18:09

خوابم خیلی خواب. این روزها دلم میخواست می تونستم تا ساعت یازده بدون هیچ دغدغه ای می خوابیدم. درست عین جمعه ها و حتی پنجشنبه ها. گیج خوابم و الان باید بریم جلسه. شکمم گنده شده و ار نگاه بقیه توی محل کار معذب میشم. پوست می خاره و نمی تونم اینجا دست به شکمم برم چه برسه که بخوام بخارونم. یبوست امروز عجیبتر از همیشه امونم رو بریده و بی حال و کلافه ام کرده. گرممه و بدنم از درون گر گرفته. چشمام بسته بسته ست. گشنمه اما دارم خودکنترلی می کنم چون دکترم گفته نباید تا سه هفته دیگه وزنی اضافه کنم که البته تا الان یک کیلو اضافه کردم!!! به همه اینا اضافه کن ترس و دلهره زلزله، آلودگی هوا، شلوغی این روزها و فضای امنیتی و چه و چه.... اما با وجود همه اینا با هر تکونت من جون می گیرم پسرم و از خوشحالی میرم روی ابرها، پسرم حس غروری که تو به من میدی هیچ آدم زمینی به من نداده بود. من ازت ممنونم که باعث شدی این حس ناب رو تجربه کنم و به مادر بودنم ببالم. پسر کوچولوی من، مرد من، ماه من، زندگی من، همه این مسائل و مشکلات در کنار تو فراموش شدنیه، پس تو فقط باش و تکون بخور و هر لحظه از زندگیت لذت ببر تا مادر جون بگیره با نفسهای تو. من فدای اون تکونهای عجیبت که چند وقتیه تبدیل به ضربه های ناگهانی شده. انگار میخوای بگی منم هستم. من فدای بودنت مادر. هفته بیست و ششم و ورود به ماه هفتم بارداری هم سخته، هم خوشحا در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 225 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 18:09

سه ماه مونده تا توی بغلم بگیرمت. خیلی زیاده نه؟!! راستش این روزها حس دوگانه ای دارم. هم از بارداری و دیدن شکم گنده ام توی آینه لذت می برم و هم اینکه دلم می خواد روزها زودتر بگذرن و روی ماهت رو ببینم و ببوسم. گاهی با خودم فکر می کنم که چه خوب که سر کار میام و مشغولم و روزها برام زودتر می گذرن و بعضی وقتها با مشکلات و تعارضاتی که توی محل کار پیش میاد میگم کاش خونه بودم و به خودم و بیبی جان بیشتر رسیدگی می کردم. بعضی اوقات سر حالم و می تونم کلی فعالیت داشته باشم و بعضی روزها از شدت کسالت دلم میخواد ساعتها بخوابم و تکون هم نخورم، دقیقاً مثل دیروز که باباییت دوست داشت بریم خرید و بیرون غذا بخوریم اما بدن من انگار یه تیکه گوشت بی حرکت و سنگین بود که ولو شده بود روی تخت جلوی تلویزیون و کل مدت اخبار گوش دادم!!! گاهی اوقات اوضاع روحیم خوب نیست و با خودم فکر می کنم نکنه تو نخوای توی این دنیا زندگی کنی و به جبر من و بابا پا به دنیا بذاری اما اکثر اوقات هم شادم و فکر می کنم چقدر روزهای خوبی می تونیم با همدیگه داشته باشیم و هم تو لذت ببری و بخندی . شاد باشی و فرصت زندگی کردن داشته باشی و هم من و بابایی. گاهی اوقات با خودم فکر می کنم ظرفیت تربیت صحیح شما رو نداریم و ممکنه مشکلاتی در آینده برات ایجاد کنیم اما گاهی هم میگم سختگیری بدتره و تو می تونی با تربیت من و بابا و علاقه ای که بهت داریم در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 250 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 18:09

صفحه بندی